۳/۰۵/۱۳۸۹

گابریل گارسیا مارکز در ابتدای "زنده‌ام که روایت کنم" می‌نویسد: "زندگی آن چه زیسته‌ایم نیست، بل‌که آن چیزی است که به خاطر می‌آوریم تا روایتش کنیم" و از دیدگاه من درون مایه سریال شگفت انگیز و خارق‌العاده‌ی لاست، با تمام پیچ و خم‌ها و سوال‌های بی‌پاسخش در این جمله نهفته است. لحظه‌ی مرگ جک و سکانس پایانی آخرین قسمت سریال چنان تدوین شده است که معلوم نیست آن‌چه ما با آن سر و کار داریم لحظه‌ی مرگ جک است یا خاطره‌ای که از یک روز گنگ به یاد می‌اورد. معلوم نیست جک در لحظه‌ی مرگ خود غرق در خیال‌هایش صحنه‌های دیگری از زندگی را به خاطر می‌آورد، یا در سکانسی که همه‌ی شخصیت‌ها جمع شده‌اند به لحظه‌ی مرگش فکر می‌کند. آن‌چه عیان است و در دیالوگ بین جک و پدرش به وضوح گفته می‌شود این است که:"در این‌جا چیزی به عنوان «حال» ممکن نیست. " و گره کور این سریال هم همین است. زمان! این‌که آیا تمام این اتفاقات در حال رخ دادن است،‌ یا همه چیز به پایان رسیده، در خاطرها مانده و روایت می شود،‌ در هیچ کجا و به هیچ عنوان قابل درک نیست. بازی با مفهوم زمان یعنی این،‌ شکست زمان با فلاش‌بک‌ها و فلاش فورواردهای فوق‌العاده به جا و مناسب یعنی این. برخلاف آنچه تصور می‌کردم و از آن ترس داشتم، سریال لاست دقیقا آن‌گونه تمام شد که باید می‌شد. از هیچ چیز کم نگذاشت. هیچ کدام از مفاهیم انسانی این سریال فدای هیچ چیز دیگری نشد. از ابتدای این سریال من کوچکترین جزء بی‌موردی را که در جای خودش نباشد به خاطر نمی‌آورم. و سوال‌های عجیبی که بی‌پاسخ ماند که به نظر من تمامی زیبایی کار در همین است.

Newer Posts Older Posts