۱۰/۱۸/۱۳۸۸

...!

(١)

"باران"! که می‌بارد
تو زندگی را بر من تلخ می‌کنی
و این یعنی زمین از تشنگی می‌میرد.

(٢)
کلمه‌ها در دهانم می‌پوسند
وقتی سکوت پیشه می‌کنی.

(٣)
دیوارها را خراب نکن
بگذار چیزی برای سایه بماند.

(۴)
دستم را بگیر
بیا با هم بسوزیم
حالا که زمین گر گرفته است.

(5)
سرفه هایت
دودمانم را به باد خواهد داد
عاقبت.
_ بگذار این را فقط تو بفهمی! _

(6)
یک ربع مانده به صبح
بیرون هنوز برف می بارد
آیا واقعا فردا روز دیگری است؟

(7)
دهانم بوی گریه می‌دهد
وقتی در تنهایی به خواب می‌روم.

(8)
می خواهم نفس بکشم
آسمان را باز بگذار
برای یک شب هم که شده...

0 ڕوانگە:

ارسال یک نظر

Newer Posts Older Posts