۶/۱۱/۱۳۸۷

شاید آغوشم آرامت کند

من مرده‌ام و فکر می‌کنم هنوز به رفتنم عادت نکرده است. شاید به همین خاطر است که برای آخرین بار به دیدنش آمده‌ام. بیرون هوا سرد است. هوای داخل سردتر. روی میز کوچک وسط هال از بس مجله‌های جورواجور گذاشته شده که هیچ حسی برای نگاه کردن هیچ کدامشان به آدم دست نمی‌دهد.
با اولین نگاه به مبل‌ها، حس پرت کردن لباس‌هایی که روی آنها پخش شده است، به آدم دست می‌دهد. حس لحظه‌هایی که آدم با اعصاب خوردی به خانه می‌آید و خوش دارد هر چیزی را پرت کند یک گوشه. آن طرف‌تر بیشتر از ده لیوان پر و نیمه‌پر و خالی روی میز دیگری گذاشته شده است و چند بسته قرص که از دور نمی‌شود فهمید برای چه منظور استفاده شده‌اند. حس فضولی‌ام گل می‌کند،به طرفشان می‌روم. گوشی تلفن سر جایش قرار نگرفته و صدای بوق آن سکوت خانه را کمی ترسناک‌تر می‌کند. قرص‌ها را فراموش می‌کنم.

کنار پنجره می‌ایستم و به بیرون نگاه می‌کنم. از پشت بغلم می‌کند. بی آنکه برگردم نفس عمیقی می‌کشم. می‌گوید: به چی داری فکر می‌کنی؟
ساده‌ترین سوالی است که من هیچ‌گاه نمی‌توانم به آن جواب دهم. مثل همیشه می‌گویم: هیچی!
می‌گویم: وقتی شبا به پنجره‌ی خونه‌های دیگه نگاه می‌کنم، حس می‌کنم پشت هر کدومشون یه فیلم هست، یک رمان یا یک اتفاق خیلی عجیب. فکرشو بکن؛ این همه خونه، این همه پنجره، این همه اتفاق و رمان و فیلم... فکرشو بکن اگر آدم از همه‌ی این‌ها سر دربیاره چه اتفاقی می‌افته؟
جوابی نمی‌دهد.
می‌گویم: می‌دونی، آدم وقتی شبا تک و تنها می ره قدم بزنه، احساسش حتی از اینی که هست جالب‌ترم می‌شه. یعنی از این قضیه‌ی پنجره و فیلم و اینا. شبا که همه خوابن، تو داری قدم می‌زنی و به اونایی که خوابیدن فکر می‌کنی. در این شرایط احساس می‌کنم شهر مال منه و هر کاری بخوام می‌تونم باهاش بکنم. تا حالا هیچ وقت این...
صدای باز شدن دوش حمام روحم را می‌خراشد. بر خلاف همیشه آرام بخش نیست. کسی پشت سرم نیست، ولی بی‌آنکه خواسته باشم جواب سوالش را داده‌ام.
به طرف حمام می‌روم. زیر دوش ایستاده است و موهای بلندش را با همان شانه‌ی چوبی شانه می‌کند. چشم‌هایش را بسته است. انگار هنوز منگ شنیدن خبر مرگ من است. درست مثل آدم‌هایی است که خبر مرگ عزیزی را شنیده‌اند و به هیچ قیمت حاضر نیستند با آن کنار بیایند. دلم برای خودم می‌سوزد، یا شاید برای او، در این شرایط باید پیشش باشم. وارد حمام می‌شوم. به آرامی به موهایش دست می‌کشم. دستم را که روی شانه‌اش می‌گذارم، از جا می‌پرد. انگار احساسم کرده است. کمی عقب می‌روم. می‌ترسم با دیدنم ترس برش دارد. وجودم سرشار از سرکشی غم انگیزی می‌شود که مدت هاست پنهان مانده است. کف حمام می‌نشیند. موهایش را از وسط دو نیم می‌کند و دستی به رویش می‌کشد. به دیوار تکیه می‌دهد و زانوهایش را که سرش میان آن‌ها پنهان است، بغل می‌کند. صدای گریه‌اش را می‌شنوم. کنارش می‌نشینم، بی‌آنکه بخواهم لمسش کنم این بار؛ گریه‌ام می‌گیرد. حس روزهایی را پیدا می‌کنم که از بی‌پولی و شرمندگی گریه‌ام می‌گرفت و او دیگر نمی‌توانست و یا شاید نمی‌خواست دلداری‌ام دهد. با این همه لبریز می‌شوم از او. از اینکه اگر او نمی‌بود، چه بر سرم می آمد؟!
می گویم: گریه نکن عزیزکم. مثل همیشه صدایم را نمی‌شنود.
دیوانه وار برایت گریه می‌کنم. درست مثل تو، وقتی برای من گریه می‌کنی؛ ولی تنها فکر ناجوانمردانه‌ای که عذابم می‌دهد این است که دلیل گریه‌های تو، نه زندگی از دست رفته ی من، که مرگ اندوهناکم است.
شاید آغوشم آرامت کند، ولی می‌ترسم نزدیکت شوم. انگار ترانه‌ی این بار تنهاییت زیر این دوش گوش‌خراش تنها با تلنگری می‌شکند و می‌مانی بی ترانه و زندگی و همه چیز. موهایت را دور انگشت اشاره‌ی دست راستت می‌پیچی و با آنها بازی می‌کنی. اشک‌هایت را نمی‌توانم ببینم. شاید تمامی قطره‌های آب که با سرعت به کف حمام می‌خورند و هدر می‌روند قسمتی از اشک‌های سرد تو باشند.
ناباورانه کنارت نشسته‌ام، تو گریه می‌کنی، و من بی این‌که هیچ کاری از دستم برآید فقط نگاهت می‌کنم. دنیا چقدر کوچک است عزیز!
از جایت بلند می‌شوی، بر تنت صابون می‌زنی. کف صابون سراسر وجودت را پوشانده است. صابون از دستت می‌افتد، همین طور نگاهش می‌کنی تا آب آن را با خودش ببرد. از وقتی من نیستم، دیگر خودت هم به فکر صابون‌هایی نیستی که آب با خودش می‌برد. دیگر داد نمی‌زنی که مگر نگفته‌ام درپوش را فراموش نکن! با کف صابون بازی می‌کنی. انگار چیزهایی می‌نویسی. مثل روزهایی که تخته سیاهم می‌شدی. دیگر من نیستم که فی‌البداهه بر پشتت شعری بنویسم و برایت بخوانم. دستت را به شکلی که انگار قلمی به دست گرفته‌ای در هوا تکان می‌دهی، چیزی می‌نویسی. هر چه سعی می‌کنم نمی‌توانم بفهمم. با دست چپت دست دیگرت را پایین می‌آوری و باز هم می‌نشینی کف حمام. خوب می‌دانم به چی فکر می‌کنی. به تمام لحظاتی که من نمی‌توانستم انگشتان دست راستم را کنترل کنم. شب‌ها وقتی می‌خوابیدیم، وقتی قدم می‌زدیم، وقتی تلویزیون نگاه می‌کردیم و من مدام می‌نوشتم. انگشتان دست راستم را می‌گرفتی و می‌گفتی: بسه دیگه، باز چی داری می‌نویسی؟ من می‌خندیدم. این عادتم را برای دوستانمان تعریف می‌کردی و آن‌ها هم کلی می‌خندیدند. قطرات آب نمی‌گذارند اشک‌هایت را ببینم. می‌دانی؛ حالا که فکر می‌کنم می‌بینم زندگی‌مان فاجعه‌ای بود و بس. کجا شروع شد و کجا به پایانش رساندند؟!
دوش را می‌بندی. حوله را از رخت‌کن برمی‌داری و دور خودت می‌پیچی. می‌دانم به چی فکر می‌کنی. به پایان تمامی حمام‌هایی که در طول این چند سال با هم رفته‌ایم. به تمام لحظاتی که حوله را از پشت سر دورت می‌پیچاندم و از پشت در آغوشت می‌گرفتم. منتظر می‌ماندی مثل همیشه گردنت را ببوسم و بعد روی تخت بنشینی و با همان حوله‌ی آبی که سال‌هاست نگهش داشته‌ایم سرت را خشک کنی و هر بار من با اصرار مجبورت کنم که موهایت را با سشوار خشک کنی و تو هر بار بهانه بیاوری که موهایت ریزش دارند و پیازچه‌‌ی موهایت را می‌سوزاند و از این حرف‌ها. من به این لحظات فکر می‌کنم و تو نشسته‌ای روی تخت و موهایت را با همان حوله‌ی آبی همیشگی خشک می‌کنی. لباس‌هایت را می‌پوشی و موهای بلند نیمه خیست را از پشت با کش قرمز رنگی می‌بندی.
به هال می‌آیی. لیوان‌ها را جمع می‌کنی. لباس‌هایی را که روی مبل‌ها پخش شده‌اند و مجله‌های نامرتب روی میز را. قرص‌ها را بر‌می‌داری. گوشی تلفن را سر جایش قرار می‌دهی و کمی نگران به آن خیره می‌مانی. شاید منتظر تلفن یکی از دوستانت بوده‌ای. این بار نمی‌توانم فکرت را بخوانم.
هال را که جمع و جور می‌کنی شنل آبی رنگ مخملت را روی شانه‌هایت می‌اندازی و به کنار پنجره می‌روی. صدای ماشین‌های توی خیابان آدم را کلافه می‌کند. به رفت و آمد مردم خیره مانده‌ای. شاید داری به افکارشان می‌اندیشی، به فیلم‌ها، رمان‌ها و اتفاق‌هایی که در خانه‌های شهر رخ می‌دهند و نانوشته و ناساخته باقی می‌مانند. شاید... . به بالکون می‌روی. داد می‌زنم؛ تازه از حمام بیرون آمده‌ای، سرما می‌خوری بیا تو. صدایم را نمی‌شنوی. می‌دانم فایده ندارد، به بالکن می‌آیم و همراه تو می‌اندیشم. ساعت‌ها گذشته است و انگار سردت نمی‌شود. یاد حرف‌هایت می‌افتم. می‌ترسم. چرا اینقدر دیر به فکرم رسید. باید کاری بکنم. تو داری به مادگلیانی فکر می‌کنی. به پایان‌بندی ترسناکش. به این‌که معتقد بودی بعد از مادگلیانی زنش نباید زنده بماند. وقتی در آخر فیلم به بالکن رفت و خودش را پرت کرد نفس راحتی کشیدی و بعد کلی برایش گریه کردی.
می‌گویم عزیزکم زندگی که تموم نشده. من بخشی از این زندگی بودم. می‌گویم مطمئنم که احمقانه به زندگی نگاه نمی‌کنی. جوری نگاه می‌کنی که انگار صدایم را شنیده‌ای. می‌خواهم جای کلمه‌ی احمقانه را با رمانتیک عوض کنم. از پشت در آغوشت می‌گیرم. احساسم نمی‌کنی. آرام زیر گوشت زمزمه می‌کنم: بسه دیگه. برو تو. بهم قول بده دیگه از این فکرا نکنی. هنوز خیلی چیزا هست که به خاطرشون باید زنده بمونی. اگه این کارو به خاطر من می‌کنی، من نمی‌خوام. من می‌خوام زنده بمونی. به مادگلیانی فکر می‌کنی که زنش حتی به بچه‌اش هم رحم نکرد و تنهایش گذاشت. می‌گویی بمانم که چی؟ احساس می‌کنم که می‌خواستی این جمله را بگویی. گردنت را می‌بوسم و می‌گویم: فقط به خاطر این که من می‌خواهم. فقط به این دلیل بمان.
به هال بر‌می‌گردی. باز هم از پنجره بیرون را نگاه می‌کنی. این کار را چند بار انجام می‌دهی. چیزی توجهت را جلب کرده است. هر چه نگاه می‌کنم فقط مردم را می‌بینم. به آشپزخانه می‌روی، گاز را روشن می‌کنی که برای خودت قهوه درست کنی. روی میز دو فنجان می‌گذاری. انگار من هنوز هستم که کنارت بنشینم. باز هم دلم می‌سوزد. برای هر دویمان. به سمت در خروجی می‌روی. کنار آیفون می‌ایستی. به کف راهرو خیره می‌مانی. چند بار سرت را تکان می‌دهی. مثل لحظه‌هایی که منتظر کسی بودی و تا سه می‌شمردی که زنگ به صدا درآید. سومین بار که سرت را تکان می‌دهی، مثل همیشه، زنگ به صدا در می‌آید. گوشی را بر می‌داری:
ـ بیا بالا.
در ورودی را نیمه باز می‌گذاری و به آشپزخانه برمی‌گردی. قهوه حاضر است. فنجان‌ها را پر‌ می‌کنی. صدای بستن در را می‌شنوم. قبل از تو، به سمت در ورودی می‌روم. می‌خواهم ببینم چه کسی به دیدنت آمده است. سلام می‌کند و همدیگر را می‌بوسید. می‌پرسد:
ـ دیر کردم؟
لبخند می‌زنی. از آن لبخندهای همیشگی. از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کنی، همان نگاهی که من به خاطرش عاشقت شدم. می‌گویی:
ـ قهوه درست کردم.
به بالکن می‌روم و غرق تماشای ماشین‌ها، به مادگلیانی می‌اندیشم.

0 ڕوانگە:

ارسال یک نظر

Newer Posts Older Posts