۶/۱۱/۱۳۸۷

شاید آغوشم آرامت کند

من مرده‌ام و فکر می‌کنم هنوز به رفتنم عادت نکرده است. شاید به همین خاطر است که برای آخرین بار به دیدنش آمده‌ام. بیرون هوا سرد است. هوای داخل سردتر. روی میز کوچک وسط هال از بس مجله‌های جورواجور گذاشته شده که هیچ حسی برای نگاه کردن هیچ کدامشان به آدم دست نمی‌دهد.
با اولین نگاه به مبل‌ها، حس پرت کردن لباس‌هایی که روی آنها پخش شده است، به آدم دست می‌دهد. حس لحظه‌هایی که آدم با اعصاب خوردی به خانه می‌آید و خوش دارد هر چیزی را پرت کند یک گوشه. آن طرف‌تر بیشتر از ده لیوان پر و نیمه‌پر و خالی روی میز دیگری گذاشته شده است و چند بسته قرص که از دور نمی‌شود فهمید برای چه منظور استفاده شده‌اند. حس فضولی‌ام گل می‌کند،به طرفشان می‌روم. گوشی تلفن سر جایش قرار نگرفته و صدای بوق آن سکوت خانه را کمی ترسناک‌تر می‌کند. قرص‌ها را فراموش می‌کنم.

Newer Posts Older Posts