۱۱/۱۴/۱۳۸۵

روایت دوم گریه

زنم را نمی‌دانم؛ ولی خودم را چرا! هنوز هم که هنوز است وقتی چند لحظه زل می‌زند به چشم‌هایم، بی آنکه منظورش را فهمیده باشم و یا چیزی گفته باشد و تنها به دلیل سکوت عمیق نگاهش، حس غریبی از نوک انگشت پاهایم بالا می‌آید، همه‌ی ‌بدنم را در بر می‌گیرد و کم کم پنهانی‌ترین لایه‌ی وجودم را تحت تاثیر قرار می‌دهد. این حس را نمی‌توان برای کسی توصیف کرد، ولی در نتیجه همیشه به گریه‌ای بی‌دلیل و در عین حال بی‌بدیل منجر می‌شود که هیچ وقت نتوانسته‌ام معنایش را درک کنم.

Newer Posts Older Posts