۹/۲۱/۱۳۸۶

مردی که از خواب می ترسد

این یک خواب است؛

سال‌هاست که مرده‌ام، اما هنوز ایستاده‌ام کنار درخت پیر بید و تکیه داده‌ام به عصایم. موهایم سفید شده‌اند، ریشم آنقدر بلند شده است که تا نزدیکی نافم می‌رسد. انگار لباسی به تن ندارم. باد که می‌وزد موهایم را می‌جنباند. خیره مانده‌ام به جایی! با آن‌که نمی‌دانم کجاست به آن سو می‌روم؛ دور است، خیلی دور. به آن‌جا که می‌رسم جز ویرانه‌هایی از خانه‌ی کاهگلی قدیمی‌امان چیزی نمی‌بینم. مادرم کنار حوض قالیچه‌ای پهن کرده و من و تو نشسته‌ایم روی دو تنه‌ی بریده‌ی درخت. مادرت یک ریز حرف می‌زند. با صدایی آهسته از من می‌پرسی که چرا به تو توجه نمی‌کنم؟! من بهت زده نگاهت می‌کنم و سرم را به آن سو برمی‌گردانم که پیر و وامانده به عصایم تکیه داده بودم. دور است خیلی دور! پیش تو نشسته‌ام روی تنه‌ی درخت؛ پیش تو خودم را نمی‌توانم در دوردست‌ها ببینم و عجیب‌تر از هر چیز، پیش تو جوانی بیداد می‌کند! می‌خواهی دستم را بگیری و در میان ویرانه‌ها چیزی نشانم دهی؛ این را از چشمت می‌خوانم. می‌خواهم بگویم:«عزیز، میان این همه ویرانه جای تو نیست!» تازه می‌فهمم که نمی‌توانم حرف بزنم. هوا لبریز شده از صدای استکان و نعلبکی‌های مادرم و بوی گل میخک سراسر خوابم را فرا می‌گیرد، انگار به حیاط خانه‌ی قدیمی شما می‌رسم که همیشه بوی میخک می‌داد. می‌خواهم برگردم به دور،‌خیلی دور، آن جا که ایستاده بودم در باد. باد مرا با خود می‌برد و تو به دنبالم می‌وزی. راستی که در عالم خواب همان چیزی می‌شوی که می‌خواهم!

۱۱/۱۴/۱۳۸۵

روایت دوم گریه

زنم را نمی‌دانم؛ ولی خودم را چرا! هنوز هم که هنوز است وقتی چند لحظه زل می‌زند به چشم‌هایم، بی آنکه منظورش را فهمیده باشم و یا چیزی گفته باشد و تنها به دلیل سکوت عمیق نگاهش، حس غریبی از نوک انگشت پاهایم بالا می‌آید، همه‌ی ‌بدنم را در بر می‌گیرد و کم کم پنهانی‌ترین لایه‌ی وجودم را تحت تاثیر قرار می‌دهد. این حس را نمی‌توان برای کسی توصیف کرد، ولی در نتیجه همیشه به گریه‌ای بی‌دلیل و در عین حال بی‌بدیل منجر می‌شود که هیچ وقت نتوانسته‌ام معنایش را درک کنم.

Newer Posts Older Posts