۱۰/۰۷/۱۳۸۵

شاید یک روز داستان شود... (یک طرح)

کاش می‌شد به جای این‌که بنویسم «می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌توانی این نامه را بخوانی!» می‌نوشتم «می‌دانم حالا که داری این نامه را می‌خوانی، فرسنگ ها از تو دورم. به تخته سنگ بزرگی تکیه داده‌ام و می‌خواهم از آخرین لحظاتی که با یاد تو سپری می‌شوند، چیزهایی برایت بنویسم. بیشتر از سه روز است که نخوابیده‌ام، اما خودت که می‌دانی این جا از نوشتن و کتاب خواندن و فیلم دیدن خبری نیست؛ منظورم این است که بی‌خوابیم به خاطر این کارها نیست. قصه‌های اینجا، خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کنی اتفاق می‌افتند، انگار تمام فیلم‌هایی را که قبلا دیده‌ام، باید از اول زندگی کنم و، تجربه کنم همه‌ی رمان‌ها و قصه‌هایی را که تا به‌امروز خوانده‌ام. هر روز اتفاق تازه‌ای می‌افتد. غصه‌های اینجا، مثل حرف های توی کتاب نیست، حتی با همه‌ی حرف‌هایی که به هم دیگر گفته‌ایم زمین و آسمان فرق دارند. شاید بزرگترین فرقش در این باشد که‌اینجا نمی‌توانی برای آینده ‌آرزویی داشته باشی، چرا که ‌اصلا آینده‌ای در کار نیست.

Newer Posts Older Posts