۳/۱۸/۱۳۸۵

زنی که از کنارم رد شد!

لب هایش را با زبانش خیس کرد و لبخندی زد. برای چند لحظه ی کوتاه به من خیره ماند، ولی می دانستم که لبخندش به خاطر من نیست. بیشتر به لبخند زنی شبیه بود که برای دومین و سومین و شاید هم چهارمین بار صحنه های عشق بازی با مرد قد بلندی را در ذهنش مرور می کند. حتما وقتی او را در آغوش کشیده است، ایستاده بوده. سرش را بالا گرفته و مقداری به جلو خم شده است، طوری که آدم احساس می کند انتظار تماس لب های دیگری را می کشد. حتی یکی دو ثانیه چشمانش را می بندد. کیفش را روی شانه اش جا به جا می کند و به پشتش دست می کشد، درست مثل وقتی که مردی دستش را به کمر او حلقه کرده و او می خواهد دست مرد را محکم تر به پشتش فشار دهد. چشم هایش پر از شادی است، حتما تصویرها را یکی یکی به خاطر می آورد. خوش به حال مردی که با او بوده! چقدر زیباست، چه انگشت های زیبایی دارد، خوش به حال مردی که این انگشت ها را یکی یکی بوسیده. ناخن هایش را گرفته، اثر لاکی صورتی رنگ روی ناخن هایش مانده، معلوم است که مدت زیادی از زدن این لاک گذشته. لاک انگشت اشاره اش کاملا پاک شده است.

رژ صورتی زده است. وقتی با زبانش لبهایش را خیس کرد، لب پایینی اش زیر نور خورشد برق زد، چشم هایش هم همینطور. حتما به حساس ترین جای تصویرهای ذهنی اش رسیده است.
نمی دانم به خاطر لب های براق اوست یا به خاطر گرمای هوا و تشنگی که لب هایم را با زبانم خیس می کنم. به شیشه ی یکی از مغازه های آن طرف خیابان خیره می مانم که با رنگ صورتی تند و خط های کج و معوج رویش نوشته اند:آبمیوه گلها. لبخندی می زنم و به طرف مغازه می روم.

Newer Posts Older Posts