۲/۰۴/۱۳۸۵

روزهایی که فریده ساکت است

می گويم فريده دلم هوای طراوت انگشتانت را کرده٬ هوای لحظه هايی را که انگشتانت به پوچيم می رساندند. لحظه هايی که هميشه مرا می ترساندند٬‌ ترس از اينکه ديگر لذتی برايم نماند که صبح به اميدش از خواب بيدار شوم.

فريده نگاهم می کند.

با نيشخندی که گوشه ی لبش پنهان است حس می کنم که مسخره ام می کند٬ با اينحال نمی توانم ساکت باشم. می گويم دلم برای قدم زدن روی برف تنگ شده. حوصله داری بريم رو پشت بام بوفه ی پارک هميشگی خودمون٬‌ خودم برات چای درست کنم و بعد به خاطر منم که شده يه قليون سفارش بديم و تا خود صبح زير گوشم آواز بخونی؟ بعد بی خیال چشم هایی که ما را می بینند و گوش هایی که صدایمان را می شنوند، سر بر سینه ات بگذارم و بوی یاس های تنت، خیال تاج گل بابونه و لباس زرد رنگت را در خیالم زنده کند و تا همیشه ی ماندن و نفس کشیدن با هم باشیم و باز هم سکوتت مرا دیوانه کند و من از لیلی و نقاشی روی کاشی های گلخونه ی عمه برایت بگویم و تو برایم بخندی و من دستم را از پشت حلقه کنم به کمرت و در آخر من از خوشحالی گریه کنم و تو ندانی که چطور می توانی جلوی گریه ام را بگیری، طوری که من احساس کنم بی خیال هستی، بر و بر نگاهم کنی و برای خاطر اشک های من و عاشقان دنیا هم که شده اشک هایم را با انگشتانت پاک کنی و سرم را بر سینه ات بفشاری.
سگرمه هایش در هم می روند. شاید ناراحت شده است. می خندم و فکر می کنم که باید حال و هوای این چرت و پرت ها را از سرش بیرون بیاورم. می گويم فريده اون شبو يادت می آد که از پارک برمی گشتيم خونه٬ پات ليز خورد تو جوب کنار خيابون؟ يادت می آد بغل همون قهوه خونه که من می رفتم و تو می گفتی از آدمايی که اونجا می آن خوشت نمی آد٬ رو يه نيمکت نشستيم؟ می گويم يادت می آد پاتو گرفته بودم تو دستامو می خواستم گرمش کنم؟ می گويم يادت می آد نمی ذاشتی و می گفتی مردم می بينن آبروريزی می شه؟
فريده همینطور نگاهم می کند.
می گويم فريده دلت می خواد آخرين داستانی را که نوشتم برات بخونم؟ از اون داستاناييه که می دونم خوشت می آد. از اونايی که هندی بازی توش نيست. از اونايی که قضايا اونقدر وحشيانه و منطقی هستند که بعضی وقت ها آدمو ديونه می کنند؟ می گويم دلت می خواد بخونمش؟! فريده آرام است. قيافه اش بی خودی آدم را کلافه می کند. کلاه پوست ببريش را سرش گذاشته و «نگران» است. همه ی کلماتم را ناديده می گيرد. همه ثانيه هايم را تکرار می کند و من باز هم منتظرم فريده حرفی بزند.
فريده همینطور نگاهم می کند.
کلافه می شوم. دستم را دراز می کنم که کلاه را از سرش بردارم٬ می خواهم بگويم لااقل اين کلاه مسخره را تو خونه از سرت بردار٬ می ترسم ناراحت شود. دستم را پس می کشم. لبخند می زند. از آن هايی که برای هميشه در ذهنم حک شده اند. کاش می شد برای يک بار ديگه گريه اش را ببينم. می گويم فريده کاش می توانستی گريه کنی!
فريده همینطور نگاهم می کند.
شايد اگر فريده اينجا نبود بهتر می شد. نه فقط به اين خاطر که حوصله ام را سر می برد نه٬ به اين دليل که بودن يا نبودنش ديگر فرقی به حالم ندارد.
لجم گرفته که به حرفش بياورم. حس روزهايی را پيدا کرده ام که تازه با او آشنا شده بودم و خيلی وقت ها آرزو می کردم که کاش هرگز نمی ديدمش. با آن قد بلند و موهای پریشان کرده اش مرا یاد نقاشی روی کاشی هایی می انداخت که دیوارهای گلخانه ی خانه های قدیمی را می پوشاندند. با آن لباس زردرنگ بلندش درست شده بود شکل لیلی. همیشه فکر می کردم لیلی باید جور دیگری باشد. ولی مادرم گفته بود:"همین است دیگر!" من هم قبول کرده بودم. همان دختر روی دیوار را می گویم، گلخانه ی خونه ی عمه را می گویم که هنوز هم نمی دانم اسمش چی بود؟ مادرم می گفت عمه، من هم همینطور، همه با این اسم صداش می کردند.
فریده آن شب که برای اولین بار آمد، مثل او بود. درست روبرویم نشسته بود. با آن چشم های کوچکش که می خندید آدم فکر می کرد یادشان رفته برایش چشم بگذارند. ولی خب، زیبا بود به صورتش می آمد. یادم می آید چشم های لیلی خیلی بزرگتر بودند. نگاهش که می کردم سه تار را زیر بغل راستش می گذاشتم و جام فراموش نشدنی شراب را می دادم دست چپش. همان کاری را که لیلی کرده بود. انگار اینطور زیباتر می شد. حرف نمی زد. ساکت بود. دلم می خواست صدایش را بشنوم، احوالپرسی که کردیم حواسم نبود به صدایش گوش کنم. خواهرم که چای تعارف کرد، بازهم یک چیزی گفت، ولی من باز هم نشنیدم. گاه میان خنده های سرکش دیگران، لبخند می زد. از همان لبخند های همیشگی که آدم را کلافه می کنند.
سرم را انداخته ام پایین و با انگشتم میان پرزهای قالی یک دایره می کشم. گاهی هم ستاره! نگاه سنگینی را احساس میکنم، سرم را که بلند می کنم نگاهش به من است. این بار نمی خواهم رو برگردانم. لبخند می زند. از همان لبخندهای همیشگی! نگاه سنگین دیگری را احساس می کنم، پدرش نیم رخ مرا تحت نظر گرفته است، خودم را می زنم به اون راهی که فکر می کنم پدرش خوب می شناسد. سرفه ی کوتاهی می کند و استکان را روی نعلبکی می گذارد. فضا سنگین شده است، از پذیرایی می روم بیرون، درست از جلوی فریده رد می شوم، حس می کنم که از نوک پا تا سر براندازم می کند. به ستون چهارگوش آشپزخانه تکیه می دهم، رو به سقف چشمانم را می بندم. صدای قدم هایی که معلوم است لباس بلندی را به دنبال می کشند مرا به خود آورد، چشم که باز می کنم عروس زردپوشی را می بینم که تاجی از گل بابونه بر سر گذاشته است، بوی گل یاس فضای آشپزخانه را پر می کند، لیلی سه تار را به دست راستش گرفته و جام شراب را گرفته است روبروی من!
می گوید:"حالتون خوبه؟"
نمی توانم جوابش را بدهم، لیلی جلوی من ایستاده، می خواهم سه تار را از دستش بگیرم که خسته نشود. می خواهم بپرسم پس مجنون چی شد؟ ولش کردی رفت؟ لبخند می زند. از آن لبخند های همیشگی! سوالش را تکرار می کند. می گویم خوبم. آره... آره... خوبم! باز هم می خندد. برمی گردد به پذیرایی. چه شهامتی دارد این دختر، این لیلی، این فریده. ندیده عصبانیت پدرش را حس می کنم، ولی خب چه کار می تواند بکند میان آن همه آدم که نشسته اند آنجا؟
چهار یا پنج ماه گذشته بود از این شب فکر می کنم! زنگ زدم خانه شان، گوشی را که برداشت نمی دانستم چطور شروع کنم؟ گفتم لیلی! شاید می دانست منظورم خود اوست، لبخندی زد. انگار قبلا از زنگ زدنم خبر داشت. آماده بود، مثل من نبود که نداند در این لحظه های خاص از چه می گویند. گفتم:"گل های بابونه را چه کارشان کردی؟ لباس زرد رنگت را هنوز به تن داری؟ هنوز هم بوی یاس می دهی لیلی؟!" فکر کرد دارم دیوانه بازی در می آورم، خندید، از همان لبخند های همیشگی. هیچ حرفی نزد. صدای دختر دیگری را شنیدم که با او می خندید و می گفت:"خب بپرس تو کی هستی؟" پرسید تو کی هستی؟ گفتم لیلی! باز هم خندید، از آن لبخند های....! گوشی را گذاشتم. سقف داشت می آمد پایین... .
مادرم می گوید:"دیونه شدی، عمه اینا که خیلی وقته رفتن از اون خونه." ولی چه فرقی می کند، لیلی که آن جاست، می روم لیلی را ببینم. در راه خدا خدا می کنم که خانه سر جایش باشد. بعد از این همه سال، دیگر خبری از لیلی نیست. برمی گردم خانه. می گویم:"مادر! نبود." مادرم لبخند می زند، سرم گیج می رود، می روم آب بخورم، به ستون چهارگوش داخل آشپزخانه تکیه می دهم. رو به سقف چشمانم را می بندم. صدای قدم هایی که معلوم است لباس بلندی را به دنبال می کشند مرا به خود می آورد، چشم که باز می کنم مادرم می گوید"حالت خوبه؟" سرم گیج می رود... مادرم می خندد... از همان لبخندهای...! بالا می آورم روی کاشی ها!
فکر می کنم یک هفته بیشتر خوابیدم بیمارستان. نمی دانم از کجا خبردار شده بود که زنگ زد؛ سلام کرد.
گفتم لیلی تویی؟ لبخند زد، از همان لبخند های همیشگی. گفت حالتون خوبه؟! سرم داشت گیج می رفت. گفت می خوای بیام پیشتون؟ گفتم لیلی می آی؟!
یک ساعت بعد آنجا بود. تاج گل بابونه اش را فراموش کرده بود خونه، بوی یاس ها را ول کرده بود توی خیابون ها شاید، و لباس زرد رنگ بلندش را بخشیده بود به لیلی!
فریده نشسته بود کنارم و مستقیم به چشم هایم نگاه می کرد. گفت تو بودی زنگ زدی مگه نه؟! خندیدم. گفت می دانستم! گفتم پس چرا پرسیدی؟ گفت تقصیر من نبود. نگفت تقصیر کی بود. همینطور نگاهم می کرد.
همه ی لحظه ها را مرور می کنم. از همین جا شروع شده بود. خوب یادم هست که این روزها را پيشتر تجربه کرده ام. ولی خب، چه فرقی می کند؟ اين همه جمله ی بی جواب را هر کس که بخواند فکر می کند من هم مثل همه با عکس فريده حرف زده ام. آخر چه کسی باور می کند که فريده بتواند تا اين اندازه سکوت کند؟!

0 ڕوانگە:

ارسال یک نظر

Newer Posts Older Posts