۲/۰۴/۱۳۸۵

روزهایی که فریده ساکت است

می گويم فريده دلم هوای طراوت انگشتانت را کرده٬ هوای لحظه هايی را که انگشتانت به پوچيم می رساندند. لحظه هايی که هميشه مرا می ترساندند٬‌ ترس از اينکه ديگر لذتی برايم نماند که صبح به اميدش از خواب بيدار شوم.

فريده نگاهم می کند.

Newer Posts Older Posts