۱۲/۰۷/۱۳۸۴

رد پای مارگروس*

من پشت میز نشسته ام و او روی مبل مقابلم بی وقفه حرف می زند. کلماتی غریب که مرا آزار می دهند. کلماتی که سالیان دراز با آنها زیسته ام و اکنون سال هاست که می خواهم از آن ها دور باشم. او نمی تواند و شاید هم نمی خواهد باور کند که من شکست را پذیرفته ام. حرف از اتحادیه ی انقلابیون و اسم های گنگ و مه آلود دیگری است که مرا می آزارند. به او خیره می شوم، حس می کند که حرف هایش را می شنوم، گاه به درب بزرگ شیشه ای شرکت نگاه می کنم و سیل ناهمگون آدم ها و ماشین هایی را می بینم که نمی توانند با هم همخوانی داشته باشند. درخت کاج کنار پیاده رو تحمل سنگینی دانه های ریز برف را ندارد و نور خورشید این تحمل را کمتر و کمتر می کند. من تصویرها را با خود مرور می کنم و او، گاه که نگاه های خیره ی مرا می بیند مشتاق تر از قبل تلاش می کند چیزی را به من بفهماند که غریب و ناهمگون تر از سیل مضحک آدم ها و ماشین ها ذهنم را به سمتی نامعلوم و نابهنجار می کشاند.

Newer Posts Older Posts