۱۰/۰۷/۱۳۸۵

شاید یک روز داستان شود... (یک طرح)

کاش می‌شد به جای این‌که بنویسم «می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌توانی این نامه را بخوانی!» می‌نوشتم «می‌دانم حالا که داری این نامه را می‌خوانی، فرسنگ ها از تو دورم. به تخته سنگ بزرگی تکیه داده‌ام و می‌خواهم از آخرین لحظاتی که با یاد تو سپری می‌شوند، چیزهایی برایت بنویسم. بیشتر از سه روز است که نخوابیده‌ام، اما خودت که می‌دانی این جا از نوشتن و کتاب خواندن و فیلم دیدن خبری نیست؛ منظورم این است که بی‌خوابیم به خاطر این کارها نیست. قصه‌های اینجا، خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کنی اتفاق می‌افتند، انگار تمام فیلم‌هایی را که قبلا دیده‌ام، باید از اول زندگی کنم و، تجربه کنم همه‌ی رمان‌ها و قصه‌هایی را که تا به‌امروز خوانده‌ام. هر روز اتفاق تازه‌ای می‌افتد. غصه‌های اینجا، مثل حرف های توی کتاب نیست، حتی با همه‌ی حرف‌هایی که به هم دیگر گفته‌ایم زمین و آسمان فرق دارند. شاید بزرگترین فرقش در این باشد که‌اینجا نمی‌توانی برای آینده ‌آرزویی داشته باشی، چرا که ‌اصلا آینده‌ای در کار نیست.

۸/۲۹/۱۳۸۵

ما پنج نفر

همین یک ساعت قبل بود که رفقا ما پنج نفر را احاطه کرده بودند. سرم روی دامن یکی از آنها بود و مدام موهایم را نوازش می‌کرد. چهره‌ی هیچ کس را نمی‌توانستم تشخیص دهم. شاید اولین بار بود که می‌خواستم مرگ را تجربه کنم. غریبی می‌کردم. دو روزی می شد که آبی برایمان نمانده بود. دلم هوای بارانی داشت که با خود بوی خاک و علف بیاورد. از این همه خاک، سنگ تیزی پشتم را می‌آزرد. نمی‌توانستم تکان بخورم، قدرت این را هم نداشتم که از کسی بخواهم جایم را عوض کند و یا سنگ را از آنجا بیرون بکشد.

۴/۱۳/۱۳۸۵

غم انگیزترین داستان جهان

با خودش وعد کرده که امشب به او بگوید. نمی شود که تا آخر عمر همینطوری نگفته بماند. فکر که می کند یادش می آید از اولین باری که تصمیم گرفته بود بهش بگوید، دو سال می گذرد. هر بار که خواسته بود بگوید چیزی جلویش را گرفته بود. خنده دار بود، خیلی خنده دار، آنقدر خنده دار که همیشه اعصابش به خاطر این قضیه خورد بود. یادش می آمد که حاج آقا درست گفته بود، با این که شب عقد حالش چندان خوب نبود و هنوز در حال و هوای عشق قدیمی اش بال می زد و باورش نمی شد که دیگر شاید هیچ وقت او را نبیند، و فکر می کرد همه چیز یک شوخی است و بس، اما جمله هایی را که حاج آقا گفته بود فراموش نکرده بود! یاد حرف تنها معلم روستا افتاده بود: «در این جاهایی که شما زندگی می کنید هیچ چیز پیش بینی نمی شود، باید زور زد، خیلی باید زور زد؛ ولی خب نتیجه همیشه آن چیزی می شود که دیگران می خواهند. آن چیزی که پدر دستور می دهد و یا مادر میانه های شب به گوش پدر خوانده است و با اینکه پدر احساس کرده است خواسته اش چندان به جا نیست؛ ولی خب، به خاطر راضی کردن آن شب مادر هم که شده مجبور شده قبولش کند.»

قسم خورده بود که مادرش را هیچ وقت نبخشد. آمدن به خانه ی کسی که تا شب عقد هیچ وقت او را ندیده و حتی اسمش را نمی دانست و نمی خواست بداند، ظالمانه تر از آن بود که جایی برای بخشش داشته باشد. در این دو سالی که روستای خودشان را ترک کرده بود فقط یک بار به خانه ی پدرش رفته بود، آن هم به اجبار شوهرش که می گفت به پدرش خیلی ارادت دارد و نمی خواهد پشت سرش حرف بزنند و یا فکر کنند غیرت یک شب دور شدن از زنش را ندارد. شوهرش گفته بود:«خوب نیست بهش بگن مرده ی زنشه." شوهرش واقعا کشته مرده اش بود. خیلی دوستش داشت. هیچ وقت اجازه نمی داد زیاد خودش را خسته کند. خودش هم از زندگی اش راضی بود. یعنی مجبور بود که راضی باشد. از همان اول برایش خط و نشان کشیده بودند؛ «تا شوهرت حرف نزده، حرف نمی زنی، هر وقت ازت خواست باید حاضر باشی، مرد را با همین چیزها باید نگه داشت، باید زود بچه بیاری، بچه قفل اطمینان زندگیه، به مردا که نمی شه اعتماد کرد، خدا می دونه چی تو فکرشون می گذره.» به هر صورت راست شکمش را گرفته بود و آمده بود تا اینجا، تا جایی که می دانست دیگر همه ی پل های پشت سرش را ویران کرده است. با وفاداری اش، با احترامش و با حس دوست داشتنی که در شوهرش ایجاد شده بود. یواش یواش می توانست دوستش داشته باشه. راه دیگری هم نبود، بچه اشون یک ساله بود. همون شب های اول، رو حساب این حرف که به مردها نمی شود اعتماد کرد، کار را یکسره کرده بود. بچه قشنگ بود. چشمهایش به مادرش رفته بود. لب و گونه هایش هم همینطور. شوهرش گفته بود:«اگه به تو بره که مطمئنم برامون دردسر درست می کنه. منو ببین از کجا اومدم روستاتون تو رو پیدات کردم!" و او همیشه خواسته بود بگوید؛ ولی تو که منو ندیده بودی؛ دلش نیامده بود بگوید، ترسیده بود یک وقت دلش بشکند.
چه زود شب شده بود. شب های جمعه همیشه زود می آید. جلوی آینه ایستاده است و موهای بلندش را شانه می کند. یک شانه ی استخوانی دسته دار که شوهرش از شهر برایش آورده است. به آینه خیره شده و جمله هایی را که امشب قرار ات به شوهرش بگوید با خود مرور می کند. رایحه ی صابون شهری در اطاق پیچیده است. همان صابونی که شوهرش بویش را خیلی دوست دارد. بدنش را چند بار صابون زده است و قبل از حمام همه ی کارهایش را تمام کرده تا مبادا عرق بکند و بوی صابون از بین برود. موهایش را با دست چپش از پشت می گیرد و با دست راستش دستی به گردنش می کشد. انحنای گردنش را طی می کند و وقتی انگشت سبابه اش به انگشتان دیگرش می رسد سرش را پایین می گیرد و نگاهی به انگشتانش می اندازد. رطوبتی را که روی انگشتانش مانده به آستین بالاپوشش می مالد و بعد بی آنکه چشم از تصویرش در آینه بردارد از بالای گردن دستش را به زیر پالا پوشش می برد و باز هم دستش را که بیرون می آورد نگاهی به انگشتانش می اندازد. قطره های ریز عرق بعد از حمام را احساس می کند که روی پشتش به پایین می غلتند و کمی بعد پخش می شوند و پوستش را نوازش می کنند. با یک جوارب بلند زنانه موهایش را می بندد و روسری اش را سرش می اندازد. بدون روسری قشنگ تر است. یک بار دیگر روسری را بر می دارد و باز هم به تصویرش در آینه خیره می ماند که صدای باز شدن در را می شنود. شوهرش است. او را جلوی آینه می بیند، بی آنکه سلام کند جلو می آید، روسری را از دستش می گیرد و با اکراه می پرسد:«امشب چه قشنگ شدی!» و خودش را به او می چسپاند. موهایش را از جلوی صورتش پس می زند، دست هایش بوی طویله و خاک می دهند، بوی آهن زنگ زده، بوی پشم گوسفند. سرش را به سینه ی مرد می چسباند، سینه اش بوی عرق می دهد، همان بوی همیشگی، همان بوی شب دوم. همان بويي که فقط شب اول سراغش نیامده بود. آمیخته ی بوی عرق مرد و نرینگی، پشم گوسفند و خاک و آهن زنگ زده. شوهرش او را کاملا در آغوش کشیده است، طوری که نمی تواند حرکت کند. روی زمین دراز کشیده اند و مرد نفس نفس می زند. همه چیز فقط چند دقیقه طول کشیده است و او هنوز همان حالت اول را دارد. فقط به جمله هایش فکر می کند که هر چند ثانیه یک بار تغییر می کنند. مرد کنار او دراز کشیده و به سقف خیره شده است. هنوز تصمیمش قطعی است. سرش را به گوش مرد نزدیک می کند و با لحنی رئوف و مهربان، آرام زیر گوشش زمزمه می کند:«جلال، من اسمم کلثومه، معصومه نیست.»

۳/۱۸/۱۳۸۵

زنی که از کنارم رد شد!

لب هایش را با زبانش خیس کرد و لبخندی زد. برای چند لحظه ی کوتاه به من خیره ماند، ولی می دانستم که لبخندش به خاطر من نیست. بیشتر به لبخند زنی شبیه بود که برای دومین و سومین و شاید هم چهارمین بار صحنه های عشق بازی با مرد قد بلندی را در ذهنش مرور می کند. حتما وقتی او را در آغوش کشیده است، ایستاده بوده. سرش را بالا گرفته و مقداری به جلو خم شده است، طوری که آدم احساس می کند انتظار تماس لب های دیگری را می کشد. حتی یکی دو ثانیه چشمانش را می بندد. کیفش را روی شانه اش جا به جا می کند و به پشتش دست می کشد، درست مثل وقتی که مردی دستش را به کمر او حلقه کرده و او می خواهد دست مرد را محکم تر به پشتش فشار دهد. چشم هایش پر از شادی است، حتما تصویرها را یکی یکی به خاطر می آورد. خوش به حال مردی که با او بوده! چقدر زیباست، چه انگشت های زیبایی دارد، خوش به حال مردی که این انگشت ها را یکی یکی بوسیده. ناخن هایش را گرفته، اثر لاکی صورتی رنگ روی ناخن هایش مانده، معلوم است که مدت زیادی از زدن این لاک گذشته. لاک انگشت اشاره اش کاملا پاک شده است.

رژ صورتی زده است. وقتی با زبانش لبهایش را خیس کرد، لب پایینی اش زیر نور خورشد برق زد، چشم هایش هم همینطور. حتما به حساس ترین جای تصویرهای ذهنی اش رسیده است.
نمی دانم به خاطر لب های براق اوست یا به خاطر گرمای هوا و تشنگی که لب هایم را با زبانم خیس می کنم. به شیشه ی یکی از مغازه های آن طرف خیابان خیره می مانم که با رنگ صورتی تند و خط های کج و معوج رویش نوشته اند:آبمیوه گلها. لبخندی می زنم و به طرف مغازه می روم.

۲/۰۴/۱۳۸۵

روزهایی که فریده ساکت است

می گويم فريده دلم هوای طراوت انگشتانت را کرده٬ هوای لحظه هايی را که انگشتانت به پوچيم می رساندند. لحظه هايی که هميشه مرا می ترساندند٬‌ ترس از اينکه ديگر لذتی برايم نماند که صبح به اميدش از خواب بيدار شوم.

فريده نگاهم می کند.

۱۲/۰۷/۱۳۸۴

رد پای مارگروس*

من پشت میز نشسته ام و او روی مبل مقابلم بی وقفه حرف می زند. کلماتی غریب که مرا آزار می دهند. کلماتی که سالیان دراز با آنها زیسته ام و اکنون سال هاست که می خواهم از آن ها دور باشم. او نمی تواند و شاید هم نمی خواهد باور کند که من شکست را پذیرفته ام. حرف از اتحادیه ی انقلابیون و اسم های گنگ و مه آلود دیگری است که مرا می آزارند. به او خیره می شوم، حس می کند که حرف هایش را می شنوم، گاه به درب بزرگ شیشه ای شرکت نگاه می کنم و سیل ناهمگون آدم ها و ماشین هایی را می بینم که نمی توانند با هم همخوانی داشته باشند. درخت کاج کنار پیاده رو تحمل سنگینی دانه های ریز برف را ندارد و نور خورشید این تحمل را کمتر و کمتر می کند. من تصویرها را با خود مرور می کنم و او، گاه که نگاه های خیره ی مرا می بیند مشتاق تر از قبل تلاش می کند چیزی را به من بفهماند که غریب و ناهمگون تر از سیل مضحک آدم ها و ماشین ها ذهنم را به سمتی نامعلوم و نابهنجار می کشاند.

Newer Posts Older Posts