۳/۰۵/۱۳۸۴

آزادی

آزادی...!
آزادی همان تنديسی بود
که سر از خاک بيرون می آورد
و تو در آن لحظه چه معصومانه می نگريستی
به دست هايی که می خواستند
يک باره همه ی آسمان را در آغوش بگيرند

چه بی ريا
به سرنوشت می انديشيدی
و چه بی رحمانه
به سيگاری پک می زدی
که از عمر سعادت هر دويمان بلند تر بود!
***
مرا اينگونه غمگنانه منگر
که آزادی من و تو
به اندازه ی آرزوی در آغوش کشيدن آسمان
زيباست و باور نکردنی!
اينگونه ننگر
با چشمانی که انگار
می خواهند همه ی شهر را با مردمانش ببلعند
من و تو
تنها راويان بی رحم افسانه ی آزادی خواهيم بود
و جاودانه خواهيم ماند
بسان لبخنده های دختر کوچکی
که در اين شب زود رس
کنار من جست و خيز می کند
و از گذشته اش
جز شادی و خنده
چيزی به ياد نمی آرد
و از آينده هيچ نمی داند
هيچ...
***
من و تو
چه آرام و ساده
بر اين کوره راه قدم گذاشتيم
تو
به دنبال دست های چراغانی دختری بودی
که ديگر هيچ گاه نمی ديديش
و من
گرفتار روزهای برباد رفته ی کسی
که هنوز هم به عزای رفتنم نشسته است
***
من و تو
در های و هوی بی رحمانه ی اين ظلمت پيچيده
از خاموشی دست های چراغانی و
سوگ چند ساله ی دختر مو بلند هم
واهمه نداريم
و بی ترس از ترديد
راه فردا را
همين امروز می پيماييم!

0 ڕوانگە:

ارسال یک نظر

Newer Posts Older Posts