۲/۳۱/۱۳۸۴

...!

چه مهربانانه نظر می کنی

بر من
در آقتابی که نیمروز را به شکستن می کشد
و چه تنها می گذاریم
وقتی که باران
تنهاییم را
افسوس می خورد.

غریب می شوم
در برهوت بی انتهای چشمان کوچکتر از کوچکت
و مغموم
در سر آغاز کلمه هایی که فاصله ها را طول تر می دهند.
تنهایی را
سرآغازی دوباره باش
تا حسرت را
دریایی سازیم
خفته زیر
انبوهی از خاک های بودن...

0 ڕوانگە:

ارسال یک نظر

Newer Posts Older Posts