۱۱/۳۰/۱۳۸۳

پنجره ای برای بستن


بر من بتاز
اي يگانه راه فرار از ترديد
اي شكوه يقين
و اي گشايش اين بار پنجره!
بر من ببار
اي باريكه راه سقوط قطره
از آسمان تا من!

اي رويش ديگر بار دانه
اي تكيه گاه پنهان همه‏ي انارهاي زمين
 اي خيال نستوه استشمام بوي وصال!
پتجره ات را باز كن
تا صداي باز شدن دروازه هاي هستي ات را بشنوم
تا دگر بار
به اسارت تابلوی آزادی بر ديوار
ـ همان خطوط پيچيده ای
که من هيچ گاه نفهميدمشان ـ
ايمان بياورم.
پنجره ات را باز كن
تا طنين صداي كودكانه ات را بشنوم
تا بدانم چه كودك بزرگي شده اي
چه كودكانه بزرگ شده اي
كه هنوز هم بهانه‏ي ديدنم را مي گيري
پنجره ات را باز كن
مرا ببين
وباز نگذار پنجره را
تا صداي اندوهبارم
خواب امشبت را
حرام نكند.

0 ڕوانگە:

ارسال یک نظر

Newer Posts