۹/۲۲/۱۳۸۴

من اسکندر نیستم!

من اسکندر را ندیده ام، اصلا او را نمی شناسم. ولی حس می کنم که پسر خوش تیپی است. چشم های درشت و ابروهای کشیده دارد، لب های بوسه طلبی که آدم را وسوسه می کنند، انگشت های پیانویی و موهای پرپشت و بلند... . شاید اسکندر هم خوب حرف می زند، مثل من که خوب بلدم با کلمه ها بازی کنم. شاید اسکندر هم دل نازک است، مثل من که این روزها حتی برای فیلم های کوچه و بازاری هندی هم گریه ام می گیرد. اسکندر سیگار نمی کشد، می دانم که نمی کشد، آخر "او" این عادت مرا زیاد دوست ندارد، خودش همیشه این را بهم می گوید. می دانم که اسکندر موتور سواری هم بلد نیست. شاید اصلا از موتور سواری متنفر باشد. مثل من که بلد نیستم، اما شب ها بی آنکه بترسی سوار موتور می شوم، با سرعت می رانم و گاهی وقت ها چشم هایم را می بندم و صبح که شد تلفنی ازم می پرسد که باز هم رفتی موتور سواری؟ من در جوابش سکوت می کنم و او مثل همیشه می گوید:"آخرش خودت را به کشتن می دهی!" این را که می گوید، جمله ای را که همیشه از آن متنفر بوده برایش تکرار می کنم؛"تا حالا با سرعت تو یه خیبابون موتور سواری کردی؟ این حس را پیدا کردی که آدم در این لحظات از مرگ هیچ ترسی نداره؟" بعد زنانگی به خرج می دهد و می گوید:"آخه اگه بلایی سر تو بیاد من چی کار کنم؟" و من این بار واقعا سکوت می کنم و نمی توانم بهش بگویم که خیلی ساده است عزیزم، خیلی ساده...!

۵/۰۶/۱۳۸۴

کوتاه با تو

بودنی با تو

زير يک سقف
و فرار من
از تکرار و هجوم زمزمه ی حروف!
مرا با تو حرفی نيست
چرا که پستان های مادری مادر را
اين بار
مردی از اقليم فنا
مردی از ديار خردين های مکرر مکيده است
و اين نوزاد نيمه جان را
بهايی گزاف بايد
تا تولد ديگر بار درخت های هلو.
مرا با تو حرفی نيست
چرا که رفتن های ديروز و
نرسيدن های هميشه
لب های وحشی مرا
به لب های ترسوی تو رساند
و سخن را
و لب را
پايانی اندوهناک تر از اين نخواهدبود... .

۳/۱۵/۱۳۸۴

خواستن

از خواستن به گمانم هنوز
هنوز نمی دانم دست های دست خورده ی خود را بايد
در جيب کدامين شلوارم پنهان کنم
هنوز بر چشمانم عينک آفتابی می زنم
تا مرا با آن شاعر قديمی اشتباه نگيرند
و آرزو دختر همسايه
خواب مرا می بيند؛
آه اگر می دانستم
مردم اين شهر
هنوز خواب دروغ باز می گويند
کجا می توانستم
به خواب دختری پا گذارم
که نمی شناختمش...



۳/۰۵/۱۳۸۴

آزادی

آزادی...!
آزادی همان تنديسی بود
که سر از خاک بيرون می آورد
و تو در آن لحظه چه معصومانه می نگريستی
به دست هايی که می خواستند
يک باره همه ی آسمان را در آغوش بگيرند

۲/۳۱/۱۳۸۴

...!

چه مهربانانه نظر می کنی

بر من
در آقتابی که نیمروز را به شکستن می کشد
و چه تنها می گذاریم
وقتی که باران
تنهاییم را
افسوس می خورد.

۱۱/۳۰/۱۳۸۳

پنجره ای برای بستن


بر من بتاز
اي يگانه راه فرار از ترديد
اي شكوه يقين
و اي گشايش اين بار پنجره!
بر من ببار
اي باريكه راه سقوط قطره
از آسمان تا من!

Newer Posts